هجرت نگارگر سایه ها
ضیاء الدین امامی درگذشت

۱۳۷۴
برای اولین بار با اسم و کارهای ضیاء الدین امامی در خانه علی هاشمی شهرکی آشنا شدم. تازه از اصفهان آمده بود و با خودش چند تا کتاب هم آورده بود. کتاب دست یکی از دوستان که لازم است اسمش را نبرم!! هی ورق می خورد و حس کنجکاوی مرا عجیب قلقلک می داد. باید اعتراف کنم آن علاقه را که به کتاب دیدم احساس کردم نباید کارهای قابل توجهی باشد. آخه از نویسنده جماعت هم مگه سلیقه خوب درمیاد!! اما برعکس از آب درآمد. مهمترین سئوالاتم این دو مورد بود: ضیاء الدین امامی کیست؟ چرا با وجود این کارهای خوب تا کنون کارهایش را ندیده بودم؟! پُر واضح است هنرمندانی که سالیان سال در شهرستانها زندگی می کنند به فراموشی سپرده شده، جای آنها را دوستانی می گیرند که با هجمه و هیاهو جریان های هنری تو خالی به راه می اندازند! هرچند که هنوز شخصیت واقعی ایشان را به درستی نمی شناسم ( و شاید نتوانم با ایشان سر یک میز بنشینم!!) ولی به آثار بی بدیلش درود می فرستم.. روحش شاد.
قسمتی از کتاب نگاره سایه ها، نگارش رسول معرک نژاد از انتشارات موزه هنرهای معاصر اصفهان، برگرفته از وبلاگ قاب بی شیشه:
« روز اول در کنار بچههای دیگر نشسته بودم. آخوند مکتب خانه وارد شد، نگاه غضبناکی به من انداخت. مرا به نزد خودش خواند. ترکه ای بسیار بلند داشت. گفت: کف دستت را بگیر! با ترکه مرتب به کف دستهایم میزد و میگفت تو پسر شخصیت بزرگی هستی، چرا در بین عوام نشستهای، و من میگریستم. فردای آن روز جدا از دیگران نشستم. آخوند مکتبی دوباره با همان لحن دیروزی مرا فراخواند و دوباره با ترکه کف دستانم زد و گفت فکر کردهای از بقیه جدایی و برتری داری؟ من از روز قبل بیشتر گریستم. پس از آن اتفاق پدرم مرا به مکتب خانه دیگری فرستاد. بعدها که آن آخوند مکتبی را دیدم به من گفت میدانم تو شخصیتی خواهی شد و دارای اختیارات. میخواستم طعم ظلم را به تو بچشانم تا هرگز کسی را در زندگیات آزارندهی وظلمنکنی!»