تبليغاتX
من فقط برای سایه ی خودم می نویسم - ماجراي قرباني كردن اسحاق را تعريف كن


ماجرای قربانی‌كردن اسحاق را تعریف كن


یك وقتی مرد بسیار پیری بود، ابراهیم، كه پسر كوچكی داشت، اسحاق، و بین آنها خدا بود.
روزی خدا گفت: "ابراهیم، پسرت را بردار و ببر به كوه، محكم ببندش و او را بكش، اگر من را دوست داری، باید این كار را برایم بكنی."
ابراهیم نمی‌خواست پسرش را بكشد، اما مجبور بود.
همین‌طور كه می‌رفتند، اسحاق نمی‌دانست كه او كشته شده‌بود و همین‌كه به كوه رسیدند و ابراهیم آتشی درست كرد، اسحاق از او پرسید، این بره‌چی یا بزكی كه می‌خواهی كباب‌كنی، كجاست؟ و ابراهیم گفت: "راستش را بگویم، تو هستی."
آنوقت اسحاق را به یك چوب بست و چاقو را بالا برد. در همان لحظه فرشته‌ای ظاهر‌شد و دست ابراهیم را محكم‌گرفت. فرشته به او گفت: "ما دیدیم كه تو نافرمان نشدی، خوب‌كاری كردی! حالا كافی است. امروز دیگر پسرت را نمی كشی."
و ابراهیم و اسحاق برگشتند به ده.
اما این داستان این‌قدر مسخره است كه من فكر‌می‌كنم آن را ساخته‌اند.

از مجموعه ي انشاهاي كودكان..

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:3  توسط مجید کاظمی  |