تاثیرات آنی و نگاهی دوباره به بروز احساسات گرایی و فهم تفاوت زمان و مکان در خلق نقاشی و نبود امکان برای تکرار نقاشی از جمله ی چیزهایی است که امپرسیونیست ها به دفاع از آن می پردازند. بروز احساساتی که بر پایه ی تمایلات شخصی بروز می کند و استفاده از تیوپ های رنگی در این دوره شاخص است.
کلود مونه را در نظر بگیرید که در اولین نمایشگاه امپرسیونیستها با عنوان نمایشگاه مردودین تلاش می کند تا منتقدین را مجاب کند. براستی در بین امپرسیونیست ها کسی به اندازه ی وی نقاش نیست. این سخن رنوار است که درباره ی وی می گوید و به تحسین دفاعیات وی در نمایشگاه می پردازد. به حتم وظیفه ی نقاش پاسخگویی در برابر نقاشی اش نیست و در این بین وجود کسی مانند مونه در دفاع از آثار به نمایش درآمده حکم کیمیا را دارد.
تمایل جدی گرفتن بروز احساسات شخصی در این دوره باعث شد تا برای اولین بار در تاریخ نقاشی منتقدان به استفاده ی از "شخصی شدن نقاشی" کنند. واژه ای که در دوره های بعدی مستهلک و بی استفاده شد. ولی حسن این مسئله در دوره ی ایشان به درک تازه ای از روحیات هنرمند شد.
مونه با ارایه چند نقاشی از کلیسا در زمان های مختلف تاثیرات آنی خود از طبیعت را به رخ می کشد. چیزی که هنوز نسبت به آنچه درک مونه از دنیای قبل از سزان می باشد احترام می گذاریم.

بسیاری مواقع پوستری را دوست داریم که در ما هم آمیزی خیالی ایجاد می کند. در معنی درآماتیک آن بین اثر و مخاطب، هم ذات پنداری ایجاد شده و مخاطب به آن پاسخ می دهد. پوستر فیلم استاکر را دوست دارم چون فیلم برایم ارزشمند است و مایه بسی خوشوقتی است که پوستری موفق را در تقابل با فیلم می بینیم. استاکر ماجرای عجیبی است از تمایل ما به دانستن اینکه آیا در جهان هنوز ایمان و مومن وجود دارد. به چی و به کی؟ فیلم در یک بی زمانی و بی مکانی سیر می کند. شخصیت اصلی فیلم به اصرار دو انسان دیگر را با خود همراه می کند تا در سفر عجیبی که در پیش رو است نشانه های ایمان را به چشم ببینند. آنان با طی سفری خطرناک و ورود به منطقه ی ممنوعه! سرانجام به محل موعود می رسند. با طی روزها و شبها اثری از آن چیزی که در پی اش آمده بودند نمی یابند. دز نتیجه خسته و نا امید باز می گردند. نور زرد روی شخصیت پوستر نسانی از ایمان است که تنها استاکر به درک آن نائل آمده است. در این فیلم تنها تنها اوست که درک می کند و حتی همسر وی که بسیار مومن می نماید تنها به دلداری وی بسنده می کند. در انتهای فیلم متوجه می شویم تنها فرد نزدیک به استاکر همانا دختر معلول وی می باشد. هنگامی که قدرت ایمان وی را در حرکت لیوان یم بینیم. طراح با درک مناسب صحنه نگاه کردن دخترک به لیوان او را در پوستر خود قرار داده است. محل لی اوت نوشتار به نظر می رسد برای ارتباط بین دختر و پدر جایی مناسب دارد. در عین حال سرگشتگی استاکر با چهره مرموزش حال انسانی سرگشته است.%2001.jpg)
یکی از اولین پوسترهایی که برای این فیلم طراحی شد مربوط به پوستر بالا می باشد.۱۹۷۲؛ و چهره استاکر که با آن زیبایی خشن خود ، نشانی از انسان سرگشته ولی مومن می باشد. در جایی از تارکفسکی می پرسند: آیا می توانیم بگوییم که این ها شخصیت هایی مسیح وارند؟ وی جواب می دهد: به یک معنا بله. از نظر من اینها شخصیت هایی هستند که نیروی عطوفت را بیان می کنند. این فیلم درباره ی وابستگی انسان به نیرویی است که خودش آن را آفریده است. اما نیرو در کاربرد تمام می شود، و این عطوفت است که همچون یگانه نیروی واقعی جلوه می کند.*
چهره و ذهنیت استاکر به لحاظ فیزیک شخصیت به فیلمنامه نزدیک است. پوستر با ایربراش تصویرگری شده و طراحی ساده و گویایی نیز از دخترک وجود دارد که استاکر به آن می نگرد.
پوستر بعدی مربوط به طراحی دیگری ست که در همان سال برای فیلم اجرا شد. به نظر می رسد به بیان تصویری غنی تر است و برای مخاطب خاص طراحی شده است. استاکر در جایی میان زمین و آسمان که همان اشاره به بی مکانی و بی زمانی فیلم است در حال شکسته شدن می باشد. لی اوت آن در بهترین جای پوستر و تصویر آن جای گرفته است. خود تیتر پوستر که با شباهت فونت کلیشه طراحی شده نشانی از روحیه فیلم می باشد که اگر بخواهیم با مصداق زمانی این دنیایی مقایسه کنیم یادآور جنگ سر و حضور نیروهای ارتش سرخ می باشد. همچنین فونت ما را یاد دنیای جعبه های دینامیت و نظامیگری جامعه بدون معنویت است.
طراحی تصویرگرانه پوستر نشانی از نحوه ی برخورد طیف گرافیست با آثار و مخاطبان خویش است. در این دوره از آثار با نمونه هایی این چنین بسیار بر می خوریم. اگرچه پوستر مقابل بسیار ارزشمند و قابل تامل است ولی می توان نگاه رایج در جریان طراحی گرافیک دوره ی ۷۰ و ۸۰ جستجو نمود.
* بابک احمدی-امید بازیافته)سینمای آندری تارکوفسکی-نشر مرکز
«افسردگی عمیق تر»؛ نمایشگاهی که چندی پیش دو، سه خطی درباره اش اطلاع رسانی کردم ولی از روی بی تکلفی که داشتم نتوانستم مفصل به آن بپردازم. افسردگی عمیق تر از آن دست نمایشگاه ها بود که به مدد چند تن از هنرمندان و دستندرکاران هنری برنامه ریزی و اجرا گردید و به عنوان نمایشگاهی به دور از سلسله مراتب دولتی نوید آینده ای را می داد که در آن «اقتصاد هنر» قابلیت تازه ای از خود بروز دهد. حرکت گروهی این جمع و همچنین حمایت گروه های هنری و هنرمندان (مخصوصا ً جوانان) باعث شد تا چندین نگارخانه و محفل هنری در گیر و دار آن به نقد بنشینند و الخ!
خوشحالم از اینکه این نوشتار را در حالی تنظیم می کنم که به تازگی مصاحبه ی مجله تندیس با جناب امیرعلی قاسمی، مسئول و دبیر نمایشگاه چاپ و منتشر شده است. این مصاحبه به علاوه ی مسائل پیرامون، جامعه را در پیگیری و قضاوت یک دست تر می کند.
نمایشگاه «افسردگی عمیق تر» برای من تنها نگارخانه تهران بود! و متاسفانه نگاه و دید من محدود به همان مکان و اندیشه ی زایل از آن است. و چون نتوانستم به نگارخانه های دیگر بروم پس دایره ی اطلاعاتم محدود به یک نگارخانه (تهران) و نقدها و نوشتاری است که به دنبال آن منتشر گردید. نمایشگاه افسردگی عمیق تر جریانی است که با همکاری و همراهی و برنامه ریزی عده ای ازهنرمندان خوش فکر، حرفه ای و علاقه مند اعلام موجودیت کرد و برگزار گردید و اکنون محلی مناسب برای بررسی آن می باشد.
اگرچه بسیاری بر نحوه ی ارایه نمایشگاه افسردگی انتقادات جدی ای داشتند و بودند کسانی که حرفهایشان در حد صحبت های درگوشی بیشتر نبود ولی به نظر می رسد در ابتدای امر مهمترین چالش این نمایشگاه نیز همین مسئله بود. چیزی که باعث می شد مخاطب نتواند آثار را به خوبی ببیند. از پله های نگارخانه تهران که بالا می روی پوسترها در چند ردیف بر روی هم قرار گرفته اند. سالن اول نیز مربوط به پوستر می باشد و سالن اصلی نگارخانه از آثار عکس ، مولتی مدیا و کانسپت پوشیده شده است. در شروع از تعدد آثار به نمایش درآمده دچار سردرگمی می شوی و این مشکل تا پایان نمایشگاه با تو در حرکت است. ارایه، یکی از مشکلات مخاطب افسردگی بود. چیزی که به احتمال یقین مربوط به فضای ناچیز نگارخانه بود. چیدمان فشرده و بالا پایین تنها از یک نمایشگاه Expo بر می آمد و همین جریان باعث گردید تا آثار خوب نمایشگاه به راحتی قابل تفکیک و نمایش نباشند. دوست عزیز آقای حجتی هم که چندی پیش برایم کامنت گذاشته بودند از این مسئله به عنوان نکته مثبت نمایشگاه یاد کرده بودند. به تعبیر ایشان نتیجه نمایشگاه - که به زعم بنده کلافی سردرگم می نمود - همان هدف ِ «افسردگی عمیق تر» می تواند باشد!! یعنی افسردگی عمیق تر همان دغدغه ی سخیفی است که در آثار مشهود بود. یا مثلا می توانیم از نویسنده ای گمنام و تازه کار همان گونه نام برد که از «بورخس» نام می بریم. چون نتیجه کار هر دو افسردگی است. نه! نتیجه این اظهارات رشته افکار ما را پرواز نمی دهد، سردرگم می کند. این، نگاهی کلان و مثبت به تمامی آثار هنری نیست. این، نگاهی نیست که باعث گردد اندیشه های مختلف کنار هم قرار گیرند. و دست آخر این نگاه ایهامی نیست، ابهامی است.
بنده نگاه و تعبیر امیر علی قدمی را تیزبینانه تر و واقعی تر می دانم. همانطور که در پاراگراف اول مصاحبه ی خویش در تندیس گفته هدف از برپایی نمایشگاه ایجاد فضایی برای آزمودن و خطا و ایجاد فرصت برای اشتباه است. به طوریکه بتوانیم «تجربه جمعی هنر معاصر» را با تمامی بضاعت خویش درک کنیم. نمی خواهم و نمی توانم همه ی واو به واو جملات امیرعلی را بیاورم و از آنجا که مخاطبین نوشتار من خوانندگان تندیس هم می توانند باشند ایشان را رجوع می دهم به مصاحبه ی او در شماره 87.
"چگونه می توانیم نمایشگاهی، بدون هیچگونه نگرانی از اینکه یک سری کار بد یا متوسط، روی دیوار برد و اسم این معضل را «برشی از قابلیت های جامعه» نامید." مدتها امید داشتیم تا در بینال ها، نمایشگاه ها دیواری سفید سهم کار ما گردد. تعبیر تازه در اشتباه و خطا راه را برای چه چیزی باز می کند