تبليغاتX
من فقط برای سایه ی خودم می نویسم

ای خوب به دور رفته ی من

شيرين به شور رفته ی من

 

ای بدر رميده در سياهی

چون تو سفری نکرد ماهی

 

ماهی تو در آسمان من نه

مهری تو و مهربان من نه

 

بی ماه تو در محاق خويشم

هم آتش و هم اجاق خويشم

 

شور سفرت چنان برانگيخت

کز آن همه هم دليت بگسيخت؟...

 ....... روح منوچهر آتشی برای همیشه آزاد شد...

منوچهر آتشی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 20:59  توسط مجید کاظمی  | 

این چند روزه اتفاقات جالبی افتاده.. یکی مصاحبه شرق که با قباد شیوا انجام داده درباره ی تایپوگرافی.. حتی تشویق شدم چیزهایی بنویسم و حتی اگه خدا صبر داد مصاحبه کنم. مطلب بعدی درباره ی شیرین نشاطشیرین نشاط هس  که توی موزه هنرهای معاصر برلین نمایشگاه گذاشته است. کارهای عکاسی و ویدیو آرت و چیزهایی که برای معرفی این هنرمند ایرانی لازم است. تصویر این لینک متعلق به اوست..

چند وقت بیش بد جور هوس ابوسعید ابوالخیر رو کردم.. همین جوری..  آورده اند که شیخ ابوسعید - قدس الله روحه العزیز - روزی در نیشابور بر اسب نشسته بود و جمع متصوفه در خدمت او، به بازار فرو می راندند.جمع ورنایان(جوانان) می آمدند،برهنه. هر یکی ازار پای چرمین بوشیده و یکی را برگردن گرفته می آوردند. چون بیش شیخ رسیدند شیخ پرسید که این کیست؟ گفتند امیر مقامران(قماربازان) است. شیخ او را گفت که این امیری به چه یافتی؟ گفت ای شیخ به راست باختن و پاک باختن. شیخ نعره ای بزد و گفت راست باز و پاک باز و امیر باش!

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 13:12  توسط مجید کاظمی  | 

بالاخره بايد از يه جايي شروع كنم. به قول حسين همين رو بنويس! همين منظورش گرفتاريهاييه كه گاهي وقتها آدم سر دلش مي  شه!

"امروز" كمي خسته بود! شايد به همين دليل زنگ تفريح رو نزده از كلاس در اومد و پريد تو نمازخونه و گوشه ي ژامبون رو به دندون گرفت.. از يه طرف ماه رمضون و كمي هم شگفتي بدست آوردن مقدمه شاملو روي حافظ باعث شد روز برفكي اي داشته باشم. نه به خدا! اين روزهاي من امروز نيست. اين روزها بولتن سينماي جوان رو تموم كردم و چند كار روزمره ي ديگه.. از اين نظر روز مره (بولتن رو مي گم) كه ديگه حال ندارم كار كنم بعدش يكي بگه رنگ روي جلئ كم رنگه يا پر رنگ! كمي به حرفهاي تازه نياز دارم. روي جلد بولتن و چند تا صفحه ي ديگه رو بعدا مي ذارم اينجا (تا حرفهاي تازه بشنوم). در ضمن اين مدت با دوستان اصفهاني (غلامرضا نصر اصفهاني و ..) يه نمايشگاه توي نگارخانه عارف برپا كرديم و الخ. آره! داشتم تمرينهاي بچه ها رو نگاه مي كردم كه فشار افتاد زير پام! بدجوري داشتم له مي شدم. ناهار نخورده اومده بودم مدرسه و حالا مي خواستم مقدمه شاملو .. رو هم بخونم. اوضاع رو به راهه.. چند وقت ديگه خبرهاي تازه مي شنويد

سلام! من كه باز برگشتم؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 19:11  توسط مجید کاظمی  |