تبليغاتX
من فقط برای سایه ی خودم می نویسم

« اما " دانایی کافی نیست." و، البته، نادانی نیز به همان اندازه بی فایده است. این معما مجذوبم می کند؛ استعداد خودم برای نادیده گرفتن ِ حقیقت و در عین حال گرامی داشت ِ آن بسیار زیاد است.

اشتیاق ماندگار درباره ی استعداد یک مرد برای فریب دادن ِ خود است. یا، اگر بخواهیم بر قهرمان مان زیاد سخت نگیریم، داستان مردی ست که برای دانستن ِ چیزی که درمی یابد نمی تواند به دست بیاورد، از دانشی که به دست آورده صرف نظر می کند. اکنون، این یا حماقتی عمیق است یا اعتقادی ترسناک. برای من، داستانهای عشقی همیشه صرفا ً پوسته ی بیرونی ِ نوعی کشمکش روحی و روانی بوده اند.

اشتیاق ماندگار کم تر یک داستان عشقی ست، تا داستانی از عشق با نیت سوء.»

- هال هارتلی- از نوشته خود در کتاب فیلمنامه اش

اشتیاق ماندگار فیلمنامه ای ست که به تازگی به دستم رسیده و خوانده ام. اگرچه هال هارتلی را نمی شناختم، لیکن با این فیلمنامه علاقه زیادی پیدا کردم تا فیلمش راپیدا کنم و ببینم. داستان فیلم درباره یک استاد دانشگاه (به نام جود) است که عاشق یکی از دانشجویانش (به نام سوفی) می گردد.جود که درس ادبیات می دهد، به دلیل علاقه اش به سوفی، توجه ویژه ای به او دارد. همین امر موجب آگاهی سوفی گردیده است.جود از داستایفسکی می خواند و سوفی می خواهد داستانی بنویسد که شخصیتش جود است. پس، جود را در داستانش «او» صدا می کند و لحظه به لحظه داستان را می نویسد. آنها در کتابفروشی ( که سوفی در آن کار می کند) بیشتر با هم آشنا می شوند. آنجا که سوفی در میان علاقه مندان به کتاب راه می رود و برای کمک کردن به مراجعان این دیالوگ را تکرار می کند: کسی کمک می خواهد؟ کسی هست کمکش کنم؟..

جود لحظه به لحظه به سوفی نزدیک تر می شود و او را به صرف قهوه دعوت می کند ولی سوفی ماجرا را طور دیگری می بیند. سوفی می خواهد تا اشتیاق جود را در داستانش جاودانه کند. قصدش این است که از اشتیاق ِ گذرا و عشق بوجود آمده، حسی ازلی بسازد. شبی جود به سوفی زنگ می زند و می گوید که شعری برایش سروده و بسیار دوست دارد تا همکنون او را ملاقات کند. آنها تا دیروقت با همدیگر می مانند و سوفی در حالتی که جود نیمه مست می نماید اظهار می کند که از فردا دیگر همه چیز تمام می شود و ترکش می کند. جود این قضیه را جدی نمی گیرد، لیکن فردا ی آن شب متوجه همه چیز می گردد و کلاس درسش در دانشگاه را تعطیل می کند.

قسمتی از داستان: «سوفی:(می خواند) پسر درمانده است و نا امید اش سر ریز شده. تا به اشتباه نهایی و متهورانه ای منتهی شود. دست آخر دست از مقاومت بر می دارد و تسلیم می شود و آن چه را که پیشنهاد شده می پذیرد. چرا که پسر می داند که می تواند. می داند می خواهد. پسر ایمانش و در نتیجه تحملش را از دست داده. آن قدر از جانش مایه گذاشته که پیش از موعد تهی شده.»

سوفی این پاراگراف از داستانش را برای جود می خواند و جود پیشنهاد می کند به جای کلمه ی پسر کلمه  ی دختر بگذارد و سوفی همین کار را می کند و می خواند.. عجیب که لحن داستان عوض نمی شود. واقعا نویسنده در این پاراگراف لحن بی طرفانه ای نسبت به جود و سوفی دارد.

جود در آخرین روز کلاسش به عبارتی که خود روی تخته سیاه نوشته نگاه می کند: دانایی کافی نیست. جود در انتها به کنار رودخانه می رود در حالی که همه چیز را پاک باخته می بیند – یا پاک باخته است- روی زمین دراز کشیده. تصویر دیزالو می شود به کتابفروشی و سوفی که از کنار مراجعان می گذرد:

کسی هست کمک بخواهد؟ کسی کمکی نمی خواهد؟

کسی کمکی نمی خواهد؟

می توانم کمک تان کنم؟

کسی هست کمک بخواهد؟

..

..

..

قطع به سیاهی

پایان

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام تیر 1384ساعت 18:11  توسط مجید کاظمی  | 

پنج شنبه مصاحبه جذابی با اردشیر رستمی داشتم. اردشیر رستمی ِ کاریکاتوریست، حالا مشغول بازی در فیلمی است درباره شهریار به کارگردانی کمال تبریزی. چیز چندانی درباره ی فیلم نمی دانستم و علاقه ای هم به درک آن نداشتم. قرار مصاحبه اگرچه به بهانه ی بازی در فیلمش برایم مهیا شد ولی سعی زیادی کردم مصاحبه ای درباره ی کاریکاتور از آب دربیاید. همانطور که خود اردشیر در مصاحبه اش گفت« شهریار شاعر چندان طراز اولی نبود»، هرچند که همیشه با : آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا.. زندگی کرده ام و با آن صدای عجیب بنان!.. ولی باز هم کاریکاتور، تصویرگری و عشق!

.............................

انسانهای منصفی نیستیم.. خیلی غرغر می کنیم.. تلویزیون یک ساعتی زور زد تا در برنامه ای به نام « سینمای جشنواره ای..» از زبان سیروس الوند و رسول ملا قلی پور و دها نفر دیگر بگوید سینمای هنری- جشنواره ای اگرچه محصولات خوب و نابی هم داشته ولی خیلی به نگاه و سلیقه ی جشنواره ها و تهیه کننده های آن طرف آب چشم دوخته است و به غرر ما ایرانی ها ضربه زده است..

.............................

  کردن کار ساده ای ست..   Paste  + Copy

.............................

« هه.. پنزرخنزر.. توپ داغونم نمی نکه. چش ِ شیطون کر، توپ توپم! این مال منال مفتی، همچی هلو برو تو گلو، گیر نیومد. حاصل یه عمر جوب گردیه. آقامون ظروفچی بود، خودمون شدیم جوبچی. جوبچی! آقا مجیدِ ظروفچی جوبچی! میخ زنگ زده (اشاره می کند) ، زنجیل زنگ زده، تارزان زنگ زده، ساعت زنگ زده( بهد سوی ساعت می رود)... هواستو زر کن! جم کن! هواستو زر کن! جم کن! ساعت زنگ زده، دیگه زنگ نمی زنه، چون زنگاشو زده!

داداش حبیب! ما داداشیم! از یه خمیریم. اما تنور ما اعلاء حدی س. تنور شما عقدی بود مال ما تیغه ای- صیغه ای. کله شماها شد عینهو نون تافتون گرد و تلمبه- گلمبه! کله ما شد عینهو نون سنگک! ههه .. شکر بربری نشدیم.

آقا مجید! تافتونیا! اون طرفیا! اون طرفیا! اون وریا.. همونایی که بعد چله آقات تو رو انداختن این اطاق یه دری! همه ثروتو ضبط می کنن. داداش حبیبم یه نفره تو اونا. غربتیا یه لشکرن.. جخ.. سر داش حبیبم مثل اونا تافتونیه، نه سنگکی. با اونا تن یه، با من نا تنی. با اونا تن یه، با من نا تنی. با اونا تن یه، با من نا تنی. تن تن تنی.. نا تن تنی.. تن تن تنی.. نا تن تنی....»

- سوته دلان، بهروز وثوقی در فیلم علی حاتمی!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1384ساعت 13:20  توسط مجید کاظمی  | 

دوباره برگشتم.. سلام..

امروز کار آخرین شماره ی صدای صنعت رو تموم کردم و تا چند روز دیگر کار تصویرسازی یه کتاب رو باید شروع کنم.. روزها به دنبال نور هستم و شبها در پارک ملت بدنبال صحبت تازه.. درباره محمد رضا لطفی.. تورناتوره.. خیالبافها... و هر چیزی که باعث بشه ذهن خسته مان التیام پیدا کنه و کله های داغ ما کمی نفس بکشه.. شخصیت کتاب چیز بدی از آب در نیومده ولی به طور محسوسی درگیر طراحی فضای فیزیکی کتابم. یعنی جنسیت طراحی ها و فضای تصویرها! اگه طرح چیزی که می خوام نشه به طور جدی گیج میشم... شبها که به پارک می رم هم صحبتی با دوستان کمی از این گیج بودن کم می کند.

در ضمن اینجا در این یک ماه که نبودم خدا رو شکر اتفاق خاصی نیوفتاده همه چی امن و امانه. چرنده ها چه چه! می زنند و کبک ها قسم حضرت عباس می خورن.. سایتهای سکس بروی علاقه مندان بازه و سایتهای خبری و اطلاع رسانی بسته...(دروغ چرا .. تا قبر آآآآآآ). حالا هم برای اینکه داغ نکنین به لینک این بنده خدا یه سر بزنین کارهای جالبی داره.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم تیر 1384ساعت 13:48  توسط مجید کاظمی  |