
چند صفحه ای به تمام شدن کتاب مانده بود. علیرضا(همکار شبانه روزی) به آرامی روی تخت خوابیده بود و هر نیم ساعت چشمش را باز می کرد تا ببیند من خوابم یا نه؟ خیلی دوست داشتم آخر رمان را با یک وقفه ی بلند تمام کنم. می خواستم جذابیتش، برایم ماندنی تر باشد. جذاب تمام شدنش هم در خوب یا بد تمام شدن رمان نبود. فقط در تمام شدنش بود. یعنی این هم تمام شد. اوج و فرودهای داستان بدجوری مرا به خودش جذب کرده بود. فقط می خواستم شاهد تمام شدن باشم. جذابیتی که در تمام شدن وجود داشت بی نهایت بود.. تمام شدن..
بلند شدم و به طرف توالت رفتم- گلاب به روتون- خیلی هم طول کشید و باعث شد خواندن کتاب جذاب تر شود.. و بالاخره تمام شد. این جمله هم بر حسب اتفاق در آخرین صفحه به چشمم خورد:« بهرام گفت: یعنی کاملا پیدا نیست که یک داستان چه طور شروع می شود و چه پایانی دارد؟»
عین زندگی من. زندگی تو و عین زندگی فردایمان!
هیمشه اینطوری بوده است. همیشه دیر قبول کرده ام. تا وقتی برایم باور پذیر شود مدت زیادی طول کشیده است و تا داغ شوم مدتی زمان برده است.خوب فهمیده ام که نمی توانم آنی دریابم.اینکه چه اتفاقی افتاده است. یا چکار باید کرد. حالا داغم. داغ داغ! امابه چه چیز باید فکر کنم؟ شاید به همین علت است که نمی توانم متمرکز شوم و فکرم را در اختیار بگیرم.
نیم ساعتی از صحبتهایمان می گذرد و احساس می کنم با آنکه خیلی حرفها را گفته ام ولی هنوز چیزهای زیادی مانده. افسوس می خورم ای کاش می توانستم حرفهایم را کامل بگویم.
حالا، شقیقه ام در حال ترکیدن است. عضلات بازویم شروع به نرم شدن کرده.گاهی نهیب می خورم و گاهی ساکت و گنگ! می ترسم به زبان بیاورم .. باشد تا بعد.. می ترسم به زبان بیاورم.. باشد تا بعد..
دیوید لوین(David Levine) متولد 1926 در آمریکاست. شهرت لوین در کشیدن کاریکاتورچهره و نگاه ویژه ی او به انسانهاست و امروز یکی از بی بدل ترین کاریکاتوریست هایی ست که آثار بی شماری از چهره ی هنرمندان، نویسندگان، متفکران، سیاستمداران طراحی و چاپ نموده است. کاریکاتورهایی که نه بر اساس ویژگی های فیزیکی و ظاهری اشخاص بلکه با اغراق به روح و شخصیت آنها شکل گرفته و با اجرایی خاص که از دل همان شناخت روانی قرار دارند اجرا شده اند.
اولین و مهترین آثار دیوید لوین که باعث شهرت روزافزون وی شد بدلیل همکاریش با مدیرهنری نشریه بررسی کتب نیویورک((The New York Review of Books بود. نوع اجرا لوین همانقدر برای مدیران بررسی کتب نیویورک جذاب بود که نحوه پرداخت او به شخصیت آثارش! و برای مخاطبان بیشماری که این کاریکاتورها را آرشیو می کردند طنز نهفته و اجرای فکاهی نهفته در درون آثار!

در اصل نوع اجرای لوین تحت تاثیر اجرای کاریکاتورهای قرون قبل ست. وقتی به طراحی آن نگاه می کنیم خبری از اغراق های وحشتناک یا کمیک نیست و نوع طراحیش را می توان با آثار قرون رنسانسی مقایسه کرد. اما او با غایل شدن بر نوعی ترکیب بندی تازه و پرداخت فضایی نو، روحی پویا را در آثارش حکمفرما نموده است. البته بیشتر اعتبار اجرایی کارهای لوین در هاشورهای موازی و ضربدری اوست. همچنان که طراحیش سادگی خاصی می یابد، هاشور ها نیز به فراخور در جاهای مناسب و به اندازه استفاده و تیره می شوند.
جای همه خالی! پنج شنبه، یک گروه چهار نفره شدیم و به طرف امامزاده اباذر ( جایی در اطراف قزوین و در منطقه ی الموت) حرکت کردیم. ولی این بار با دوچرخه! وسیله ای که ما را به رکاب زدن وسوسه می کرد و مدتها بود در رفتن و نرفتن مردد بودیم. وسوسه ای که ما را به عرق ریختن در زیر آفتاب داغ، دعوت می کرد. پس و پیش های جاده، افق که تمامی نداشت، جاده ی پر فراز و نشیب، خستگی مفرط از پا زدن در سر بالایی و اذت حرکت به سر پایینی ها. من، مهدی رمضانی، حسن راد و حامد.
این هفته نقدی بلند و جذاب از محمد مهدی چیت ساز در نشریه تابان قزوین چاپ شد. « در امتداد یک دیوار کج»! برایش نوشتم: «در امتداد یک دیوار کج» نه غرولندهای تکراری و کسالت بار دوستان هنری ست بلکه نوشتاری سنجیده و متواضعانه از وضع مدیریت هنر شهر قزوین است.
این نوشته نوعی آسیب شناسی بر پیکره هنر شهر قزوین ست و مطمئنم با فضای هنر و فرهنگ بیشتر شهرها ارتباطی مشابه دارد. نوعی اپیدمی ست که حالا این، نوع قزوینیش است. دوستان قزوینی مراجعه کنند به تابان، یکشنبه 21 فروردین 84، شماره 127
دستم را که رویش گذاشتم، فشارش بیشتر شد. احساس سنگینی می کردم. کمی هم ترسیده بودم. کمی صبر کردم تا آرام شود. می گرفت و بالا می رفت. با اولین فشار پلکهایم از هم باز شد. نمی دانم شاید اولین فشارش نبود و این احساس من است اما اولین احساسی که از آن داشتم باعث شد نفسم حبس شود و پلکهایم تکانی بخورد. اولین بار بود که قلبم اینطور سفت و بی حرکت می نمود. اول فکر کردم سیگارهایی که می کشم کار خودش را کرده است. اما گیجی اول بیداری، نمی گذاشت بفهمم دقیقا درد از کجاست. فکر کردم ممکن است گرفتگی نفس یا قفسه سینه باشد ولی دردش شدیدتر شد. نمی خواستم مادر را بیدار کنم. از روی ناچاری بلند شدم و توی هال یک دوری زدم و سریع به ساعت نگاه کردم.30/7 صبح! باز خدا را شکر نیمه شب نیس وگرنه مجبور بودم تا صبح درد بکشم. این احساسی است که همیشه از بیماری دارم! دراز کشیدم. فکر کردم الان سکته می کنم. از فکر این مسئله کمی بیشتر ترسیدم. کمی هم کسل شدم حوصله دکتر رفتن... الان که فکر می کنم می بینم به تنها چیزی که فکر نکردم مرگ بود. نمی دانم اگر فکر می کردم از آن هم می ترسیدم یا نه!